اگر قرار بود به سیاق رفتنم از وبلاگ قبلی، رسم به ماندگاری سه ساله باشد فروردین همین امسال باید اینجا را می‌بستم و اسباب می‌کشیدم، حالا اما دارد به مرز چهار سال نزدیک می‌شود... نمی‌گویم مصداق یکجانشینی است چون شاید دنیای مجازی خیلی هم شبیه این حرف‌ها نباشد، اما فکر می‌کنم این یکجا ماندن برایم مصداق انباشتگی است...انباشتگی حرف‌ها و فکرها و حس‌ها...انباشتگی گذشته... این هم هست که وقتی اسباب کشیدم و آمدم اینجا آدم دیگری بودم، جور دیگری می‌نوشتم، فکرهای دیگری می‌کردم... انباشتگی گاهی نوشتن را به دایره‌ی تکرار می‌برد...گاهی هم به توقف... تفاوت‌های رو به تناقض هم گاهی کلمه‌ها را به خاموشی می‌نشاند...همین شد که چند روز است فکر می‌کنم باید در این انباری را هم ببندم و بروم به خانه‌ی دیگری...شاید با سقف بلندتری...


خانه‌ی جدید را که ساختم نشانی‌اش را به ادامه‌ی همین مطلب اضافه می‌کنم...


دوست داشتم حسن ختام اینجا این باشد:

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است

آن بِه کــه کـــــار خــود به عــنایت رهــا کننــد



والسلام.